نقش عرفان در جهان جدید

نقش عرفان در جهان جدید

 جهان جدید چیست؟ بشر جدید چیست؟  و در جهان جدید عرفان چیست؟

اگر بخواهیم به صورت خیلی مختصر و مفید تعریف کنیم ، به نظر من مهمترین تعریفی که از جهان جدید و بشر جدید ارائه شده ، تعریف فرانسیس بیکن است.

بیکن در توصیف جهان جدید و بشر جدید به این نکته اشاره کرده است که بشر جدید، بشری است که ملکوت آن زمین و ابزار رسیدن به این ملکوت، علم جدید است. واژه جدید، یک مقدار گمراه کننده است و تا حدی بار ارزشی خاصی را به دوش می کشد. منظور از جدید، بطور حتم این نیست که چیز خوبی است ، جدید در اینجا تنها یعنی چیزی است که پیش از این نبوده و سابقه نداشته است و در کل چیز بی سابقه ‌ای در فرهنگ بشری پیدا شده است. اما این چیز جدید، همان تغییر و تحولی است که در بشر و در جهان بینی او ایجاد شده است. بشر قدیم ملکوت بهشت خود را در آسمانها می دید، ولی به توصیف فرانسیس بیکن، بشر جدید ملکوت خود را در همین زمین می بیند.

ملکوت بشر جدید زمین است، یعنی همین کره خاکی است ، دیگر در آسمانها به دنبال بهشت نمی گردد و ابزار رسیدن به این بهشت و ملکوت، علم و تکنولوژی است.عرفان جدید
چون علم و تکنولوژی، بشر را ارباب طبیعت می کند و می تواند نیروهای نهفته در طبیعت را به استثمار خود درآورد و از این بهشت استفاده کند. بشر جدید، بشری است که براساس همین بهشت تعریف می شود، یعنی بشری است که بهشت وی در همین دنیا تعریف شده است. عقل آن معطوف به همین دنیا می شود . بشر امروزی دنبال این است که بر جهان و طبیعت سلطه پیدا کند. در طول تاریخ حیات بشر برروی کره زمین، این مسئله بی سابقه ای است و در هیچ سنتی چنین اتفاقی نیافتاده است. تنها در بشر جدیدِ غرب است که چنین اتفاقی رخ داده است و در دوره جدید، بهشت و آمال خود را در کره خاکی دنبال می کند. بنابراین به تعبیر برخی از فلاسفه، در عصر جدید خدا غایب می شود و این عصر، عصر ریا به خدایان است. به تعبیر نیچه، خدا از زندمی کند وگی بشر شخصی و اجتماعی بشر غایب می شود. نیچه جمله ای دارد که هایدگر هم آنرا تفسیر کرده است ، نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت» می گوید : « من رفتم به یک کلیسا و دیدم که مسیحیان خدا را درون تابوتی گذاشتند و اورا دفن کردند». آن جمله‌ معروف «خدا مرده است» را که نیچه گفته، هایدگر تفسیر می گوید، منظور نیچه این نیست که وجود خدا که در خارج است مرده است؛ چون خدا فانی نیست و اگر هست، پس وجود دارد؛ آن خدا از بین رفتنی نیست و موجودی ابدی است. منظور نیچه این است که خدا در زندگی بشر جدید مرده است؛ اما چرا مرده است؟ چون بهشت این بشر، همین کره خاکی است. همه آرزوهای خود را در این صحنه می بیند و ابزار رسیدن به این بهشت را هم در اختیار دارد. ابزار رسیدن به این بهشت، علم و تکنولوژی است؛ از این رو، خدا در زندگی بشر غایب می شود که نتیجه‌ آن هم سکولاریسم است . این مطالب بطور تقریب توصیف و تعریف اجمالی از بشر جدید و جهان جدید بود. جهان جدید،( عصر ریا به خدایان و عصر خاکی و زمینی شدن بشر است.) بشر دیگر خاکی شده است ، یعنی آمال آسمانی را دنبال نمی کند. به تعبیر دیگری که «رنه گنون» دارد، بشر جدید مادی گرا است. البته مادی گرایی که رنه گنون می گوید، ماترالیسم، سوسیالیسم و اینگونه اصطلاحاتی که در شوروی و کشورهای کمونیسمی به وجود آمد، نیست. منظور رنه گنون این است که بشر جدید ممکن است به خدا اعتقاد داشته باشد - چنانکه خیلی از بشرهای جدید به خدا اعتقاد دارند - اما این اعتقاد ترتیب اثری در عمل و رفتارشان نمی‌دهد و اعتقاد به خدا تأثیری در زندگی بشر جدید ندارد. بنابراین بشر جدید مادیگرا است و مادیگرای عملی است، نه مادی گرای اعتقادی . از لحاظ اعتقادی، ممکن است حتی نسبت به انسانهای قدیم هم اعتقاد آن راسخ تر شده باشد، اما در عمل، خدا در کارهای وی غایب است و کاری انجام نمی‌دهد. از این رو این عصر، عصر ریا به خدایان می شود. اما در چنین عصری، ناگهان عرفان رونق پیدا می کند که این یک پارادوکس است.

در دوره قدیم، بشر آسمانی بود، چشمان وی به بالا و نزول برکات آسمانی، به وحی، به ملائکه و... بود، ولی در عصر جدید، همه اینها را به فراموشی سپرده است. در چنین عصری، چطور ممکن است عرفان رونق پیدا کند و بحثهای بسیار جدی در مورد عرفان، تجربه عرفانی و شهود عرفانی فراگیر شود. این نوعی پارادوکس و متناقض نمایی است که از یک سو بشر خاکی شده باشد و از سوی دیگر دنبال چیزی می رود که ماهیت آسمانی و آنسویی دارد و می خواهد انسان را از کره خاکی بالاتر ببرد؛ به آن طرف صحنه عالم ببرد، با عالم غیب ارتباط بدهد و حضور خدا را در انسان تقویت کند.

این نوعی معضل است و تمام بحث ما هم حول همین معضل است که چگونه می شود این معضل را حل کرد؟ اگر عرفان متعلق به عالم قدیم است، چرا بشر جدید اینقدر اصرار می‌ورزد که به دنبال عرفان برود و چرا امروزه یکی از بحثهایی که بویژه در کشورهای اروپایی بسیار رونق پیدا کرده و طرفداران جدی هم دارد، بحثهای عرفانی است؛ از عرفان اسلامی گرفته تا عرفان سرخپوستی و عرفانهای شرقی. اما توضیحی در مورد خود واژه ;عرفان ; هم ضروری به نظر می‌رسد. آن چیزی که مورد بحث ماست و می ‌خواهیم بفهمیم چرا در جهان جدید تا این حد اهمیت پیدا کرده، در واقع عرفان به معنایی که در عرفان اسلامی رایج است و ما می‌شناسیم، نیست؛ بلکه بسیار وسیع تراست. واژه‌ عرفان را عرفای اسلامی برای عرفان به کار بردند.
در عرفانهای دیگر چنین نامی وجود ندارد. عرفان از ماده عرفه، به معنای شناختن است و البته یک نوع شناختن خاص است. عرفان برای این وضع شده است تا انسان به شناخت و معرفت خاصی دست پیدا کند؛ یعنی بشر در زندگی روزمره نمی تواند به پاره ای از معرفتها دست پیدا کند؛ عرفان آمده است که راه خاصی را به بشر نشان بدهد تا با دنبال کردن این راه خاص، به معرفت ویژه ای دست پیدا کند. این معرفت را نه علم می‌تواند به انسان بدهد، نه فلسفه و نه حتی عقل بشر. این معرفت تنها از طریق تهذیب نفس و در نهایت عرفان به دست می آید. عرفان یک هدف است ، یعنی هدف عارف، رسیدن به شناخت است ، رسیدن به گونه ای شناخت و معرفت که از راههای دیگر به دست نمی آید.
عرفای ما در سنت اسلامی بر این عقیده هستند که یک نوع معرفت و یک نوع شناخت مهمی وجود دارد که زمینه های دیگر نمی ‌تواند آن شناخت و معرفت را به بشر بدهد ، نه ریاضیات، نه شیمی و...، برای دستیابی به این معرفت و شناخت بشر باید راه دیگری را طی کند، این راه، راهی غیر عادی است. مثل علوم نیست که شما بنشینید و آنها را پله پله مطالعه کنید و مسائل مربوط به آنرا حل کنید و بعد به نتیجه برسید.

یک راه ویژه ای است که با تمام راههای دیگر متفاوت است. به تعبیر حافظ ;

گوهر معرفت آموز که با خود ببری

 که نصیب دگران است مثال زرو سیم

این گوهر به تعبیر حافظ، معرفت است. به تعبیر حافظ گوهر معرفت ، یعنی آن هستی اصلی معرفت . چیزهای دیگر معرفت نیستند، آنها حاشیه هستند؛ آنها صدف هستند و گوهر معرفت چیز دیگری است. انسان باید تلاش کند که این گوهر را با خود ببرد ، در غیر این صورت چیزهای دیگر مثل فیزیک و شیمی و...، علوم دنیوی هستند که برای دیگران به ارث می‌مانند.

امروزه واژه ‌ای که در جهان غرب برای عرفان وجود دارد، مستیزیسن است که بطور معمول مترجمان ما آنرا به عرفان ترجمه می‌کنند. اما این چندان درست نیست و واژه ای وجود ندارد که تا حدی آن معنای وسیع را برساند. فقط واژه عرفان است که آن هم مخصوص عرفان اسلامی است. هدف ، راه و مبداء عرفان اسلامی با دیگر عرفانها تفاوت دارد ، هدف عرفان اسلامی، رسیدن به معرفت ناب است. اما هدف عرفانهای دیگر این نیست.
مرتاض هندی به عنوان مثال در عرفانهای هندی، چینی و مواردی مثل یوگا و... که نیاز به تمرکز دارند، خلاء یک نوع هدف است. کسی که مرتاض است، تمرکز زیادی می کند و در نهایت به حالتی می رسد که به تعبیر خود آنها از همه چیز خالی و تهی می شود ، به هیچ چیز معرفت ندارد و به هیچ چیز توجه ندارد. می گویند هدف از این نوع عرفانها، رسیدن به خلاء محض است. پس اگر چنین چیزی ممکن هم باشد، هدف آن با عرفان اسلامی متفاوت است. به گزارش ;مهر ;، هدف عرفان اسلامی رسیدن به معرفت است. از این رو عرفان نام گرفته است. اما غربی ها همه اینها را مستیزیشن می‌گویند. زن بودیسم، که البته برای خود راه خاصی دارد، عرفان هندی، عرفان سرخپوستی و خلاصه همه اینها را با نام و اسم عرفان به کار می بریم، ولی خود غربی ها، عنوان مستیزیسن را به کار می برند. واژه‌ مستیزیسن از میستری گرفته شده و به معنای راز و سرّ است. یعنی یک نوع رازگونگی در اینها وجود دارد و مستیزیسن مجموع آن چیزهایی است که درون آنها یک نوع رازگونگی هست.اما رازگونگی به چه معنایی است؟ در زندگی روزمره و در بین مردم عادی، تهذیب، سیر و سلوک و این قبیل کارها، جایگاهی ندارد و مردم هم چندان توجهی به این مسائل ندارند و حتی از بحثهایی هم که در بین عرفا مطرح است اطلاعی ندارند.

حال با این شرایط و وضعیت، یک نفر بگوید که همه این چیزهایی که شما تا حالا یاد گرفته اید، بی‌فایده بوده است. هر دانشی را که شما تا حالا یاد گرفته ‌اید باید کنار گذاشت و رفت به دنبال چیزی که حالت رازگونگی داشته باشد. غربی ‌ها به تمام اینها مستیزیسن می گویند ، از این جهت که یک قدم بالاتر از آن چیزی است که مردم عادی می فهمند و از زندگی روزمره و عادی آنها بالاتر است و یا به تعبیری دیگر، از خاکی شدن فراتر رفتن است. البته خاکی شدن نه به معنای اخلاقی آن، بلکه به همان معنایی که فرانسیس بیکن گفته است ، یعنی انسان غرق این دنیا شود و تمام آمال و آرزوهای خود را در این دنیا ببیند. اینکه کسی پیدا شود و بگوید نجات و سعادت انسان در این است که از این کره خاکی رها شود، این یک حالت راز پیدا می کند و رازگونه می شود.تمام عرفانها، اعم از عرفانهای شرقی و غربی، این ادعا را دارند که انسان وقتی به رستگاری و نجات می‌رسد که از زندگی روزمره خارج شود، از خورد و خوراک و خواب و بحثهای روزمره خارج شود و به یک عالم دیگری پا بگذارد؛ آنوقت است که به انسانیت اصیل خود نزدیک می شود. همه عرفانها این ادعا را دارند. اما عرفانها ، در اینکه انسان ، تا کجا باید از این جهان خارج شد و از خاکی بودن آن فاصله گرفت و چگونه باید فاصله گرفت، با هم تفاوت دارند. عرفانهایی که در ادیان ابراهیمی رشد کردند مثل عرفان اسلامی، راه رسیدن به این نجات را تقرب به خدا می دانند. یعنی تقرب به این معنا است که انسان فراتر از این دنیا برود و با موجودی که اصل و اساس و ریشه عالم است، ارتباط برقرار کند. عرفانهایی که طبیعت گرا هستند، مثل بعضی از عرفانهای آسیای شرقی - مانند عرفانی که در تائوئیزم به چشم می خورد – می‌گویند که شما بنشینید و تمرکز کنید و با تائو جریان کلی عالم یکی شوید. اینها تا حدی از زندگی روزمره خارج می شوند و به نوعی رازگونگی نیز دست پیدا می‌کنند؛ اما به این معنا که انسان را به سمت موجودی فراتر از عالم سوق بدهند، نیستند.

هدف تمام عرفانها آزاد کردن انسان از این کره خاکی است و در واقع می‌خواهند دلبستگی انسان را بکاهند. اما اینکه عرفانها این اهداف را چگونه دنبال می کنند و یا کاستن دلبستگی را چگونه تعبیر می‌کنند، باهم تفاوت دارند. به عنوان مثال در یوگا، هدف رسیدن به خلاء است؛ به تهی بودن از معرفت است. آنها بر این عقیده ‌اند که انسان وقتی رستگار می شود که از هر نوع معرفتی تهی شود؛ حتی به خود نیز توجهی نداشته باشد. اما در عرفان اسلامی می گویند به هیچ وجه چنین چیزی امکان‌پذیر نیست که انسان از معرفت تهی شود و اصلاً چرا باید از معرفت تهی شود؟ انسانیت انسان به معرفت است. انسان وقتی انسان است که به گوهر معرفت - به تعبیر حافظ - دست پیدا کنند؛ آن وقت است که انسان واقعی می شود. معرفت و عرفان است که در انسان تأثیر می گذارد و انسان را بالا می برد. در غیر این صورت، فراگیری و یاد گرفتن علوم رسمی و علومی که متداول هستند، در انسانیت انسان تأثیرگذار نیستند. تنها اطلاعاتی هستند که به انسان داده می شوند. همین اطلاعات را شما می توانید روی یک کاغذ بنویسید و یا روی یک کامپیوتر پیاده کنید.

امروزه بحث هوش مصنوعی که مطرح شده است، همین است. مهمترین مسئله ‌ای که در مورد هوش مصنوعی مطرح عنوان شده ، این است که تفاوت ذهن انسان با کامپیوتر در چیست؟  هم ذهن انسان می تواند این مسائل را حل کند، هم کامپیوتر. شما می توانید همین اطلاعات را به کامپیوتر نیز بدهید . پس تفاوت انسان با کامپیوتر چیست؟
اگر از یک عارف چنین سؤالی پرسیده شود، می گوید تفاوت انسان در آن معرفت حقیقی و آن گوهر معرفت است که این مورد را نمی‌توان و نمی‌شود به کامپیوتر داد. خداوند انسان را فقط برای این معرفت خلق کرده است. انسان را آفریده، چون می دانست انسان خلیفه الله است و فقط انسان است که امکان وصول این معرفت را می‌تواند داشته باشد و به این معرفت دست پیدا کند. بنابراین با وجود اینکه همه‌عرفانها با هم تفاوت دارند اما غربی‌ها همه را مستیزیشن می گویند ، چون یک نوع رازگونگی در همه آنها هست. همین مستیزیشن را من هم به عرفان ترجمه می کنم - همانطور که در صحبتها چنین کاری کردم – چون دیگر چاره ‌ای نیست. در اینجا یک مقدار کمبود اصطلاحات وجود دارد که چه اصطلاحات و چه واژه ‌ای را به کار ببریم که همه اینها را در خود جای دهد و در برگیرد؟ در حال حاضر برای واژه مستیزیسن، معنی عرفان به کار رفته، ولی در همین واژه عرفان، یعنی اسم خاص عرفان، یک واژه‌ کاملاً اسلامی است. چون هدفش مشخص است، رسیدن به معرفت حقیقی. عرفانهای دیگر چنین هدفی را دنبال نمی کنند. آنها طبیعت‌ گرا هستند و در نهایت می خواهند انسان را با عالم طبیعت همگام و همسان کنند، یعنی انسان نباید به طبیعت ضرر برساند، باید با جریان طبیعت همگام باشد و به موجودات طبیعی هم ضرر نرسانند.


پی نوشت:

قسمتی از سخنرانی سر دبیر فصلنامه ذهن با موضوع معنویتهای نوظهور است که در محل کانون اندیشه جوان ایراد شده است (با کمی اختصار)

 

نظرات   

 
0 #1 جم 1391-12-15 23:35
عالی بود :D :D :D :D :D
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی