مقامات خدا در دیدگاه عرفا و متصوفه

مقامات خدا در دیدگاه عرفا و متصوفه

مقامات خدا در دیدگاه عرفا و متصوفه
متصوفه برای خدا مراتب و مقاماتی قائلند. این مراتب ترتّب زمانی ندارند بلکه اول و دوم عقلی هستند.
مقام اعلای حق متعال «هویت غیبیه» و «کنز مکنون» خداست که در این مقام حق متعال نه اسم دارد، نه رسم و نه صفت، نه فعل و نه هیچ نشان دیگر در اینجا مقام اعیان ثابته مستجن در ذات خداوندند. این مقام، مقام هویت غیبیه خداست و به هیچ وجه عقل بدان راه ندارد و به هیچ اسمی هم نمی توان آن را نامید جز «هو» که خود گنگ و مبهم است. مثلاً گاهی شیخی را با صفات و نشانه هایی از قبیل دانشمند، سخی، قوی و... معرفی می کنیم و گاهی می گوییم «او»، هیچ جلوه ای را نشان نمی دهد و خودش ابهام دارد و فقط اشاره ای است به مقام لا تعینی و لا اسمی و لا رسمی خداوند (در لسان بعضی از عرفا از این مقام به نام مقام احدیت خدا نام برده شده است) از این مقام هیچ کس نمی تواند گزارش بدهد. این همان مقامی است که عرفا ذکر خفی و قویشان به آن مربوط می شود. همان ذکری که گاهی حتی به نفس آن ذکر را می کشند و بالاتر وقتی که به دل و فؤاد می کشند. ذکر خفی وقتی به فؤاد می رسد طوری است که گاهی «هو» راه می اندازند و همان اشباع «او» است که تکرار می کنند.
مقام دیگر حق متعال «مقام واحدیت» که تجلی و ظهور اسماء و صفات ذات حق تعالی برای خود ذات است که اعیان ثابته در این مقام به وجود علمی خداوند موجود می شوند.
مقام دیگر حق متعال که پایین تر از مقام اعلای حق است و عقل کمی به آن راه دارد و از ابهام تا حدودی در می آید «مقام الوهیت» خداست.
در این مقام که تجلی نوری خداست در اعیان ممکنات، اعیان ثابته به وجود کَونی خدا موجود می شوند. در حقیقت اعیان ثابته مظاهر اسماء و صفات خداوند هستند که خداوند با تجلی در اعیان ثابته که در مقام واحدیت خداوند قرار دارند موجب ظهور و بروز موجودات می شوند. و تمام چیزهایی که در این دنیا می بینیم جلوه های مختلف و اطوار مختلف خداست.
ابن عربی در فتوحات مکیه می گوید: «سبحان الذی أظهر الأشیاء و هو عینها» یعنی: پاک و منزه است خدایی که اشیاء را ظاهر ساخت و خودش عین آن اشیاء است.
برای فهم بهتر مطلب بالا به این مثال توجه کنید:
یک حلقه فیلم سینمایی را فرض کنید. نوری که به فیلم می خورد و روی پرده تصاویر مشاهده می شود و به نظر واقعی می رسند، در حقیقت عکس هایی است که روی حلقه فیلم در اتاق فیلم موجود است. این عکس های حلقه فیلم حکم همان اعیان ثابته را دارد که در مقام واحدیت است و نوری که از پشت به فیلم می تابد و موجب ظهور تصاویر بر روی پرده می شود همان مقام احدیت خداست. بر روی صفحه سینما وقتی فیلم به نمایش در می آید چه چیز مشاهده می شود:
انسان هایی که حرکت می کنند، می روند، می ایستند، می خوابند، کشته می شوند و... حیوانات و درختان و اشجار و مظاهر گوناگون طبیعی سنگها، کوه ها، دریا و....
در این صحنه نمایش همه چیز حالت طبیعی و عادی دارند. اما واقعیت و حقیقت چیست؟ حقیقت این است که تمام آنچه مشاهده می شود، غیر واقعی است. نمود بی بود است. انسان، درخت، حیوان، دریا، سنگ و بقیه چیزها در این فیلم واقعیت ندارند. یعنی اصلاً وجود خارجی ندارند. مثلاً در آنجا که زد و خورد می شود یکی کارد می زند دیگری می افتد غرق در خون می شود و می میرد همگی نمود بی بود است. یعنی نه افتادنی است، نه خونی است و نه کشته شدنی. آنچه که وجود دارد همان نوری است که از اتاق نمایش بر روی صفحه نمایش می تابد و همه این مظاهری که مشاهده می شوند، تنها یک نمود و یک اعتبار است. نمودی بدون بود. نمودی بدون هستی و واقعیت.
آنجا یک نور است اما وقتی به فیلم می تابد – اعیان ثابته – تصاویر مختلفی روی پرده دیده می شود در حالیکه آن طرف همه چیز یکی است و این فیلم هم غیر از اسماء و صفات خداوند چیزی نیست.
آن تصاویر بر روی پرده جز نوری که بر فیلم تابیده نیست و به علت اینکه این نور از مجالی –اعیان ثابته – مختلف تابیده، تصاویر با هم متفاوت به نظر می رسند. مولوی می گوید:
منبسط بودیم و یک گوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به سر آمد آن نور سره شد عدد چون سایه های کنگره
چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد موسی ای با موسی ای در جنگ شد
چون به بی رنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی! (1)
یعنی در حقیقت چون آن نور ذات حق متعال به اعیان ممکنات (از جمله عین ثابته موسی و فرعون) تابیده است به نظر می رسد که موسی(ع) و فرعون در حال جنگ هستند اما اگر به نور صرف نظر از عین ثابت نگاه شود همه چیز یک نور واحد است و اصلاً موسی و فرعونی در کار نیست و دوئیتی وجود ندارد و همه چیز خود خداست.
در جای دیگر مولوی مثال پنجره های قدیمی را می زند که از شیشه های رنگین و به اشکال مختلف (مثلث، مربع، مسدس و...) ساخته شده بود و وقتی نور سفید خورشید به آنها می خورد هم رنگ شیشه همان پنجره می شد. و همچنین شکل خاص آن پنجره را می گرفت و آن نور واحد کثیر و مختلف می شد. مثلاً اگر شیشه پنجره ای زرد رنگ و مسدس شکل بود؛ نوری که از این پنجره عبور می کرد به رنگ زرد و به صورت شش ضلعی دیده می شد، وگرنه نور همان نور است و اختلاف کثرات در مجال این نور واحد است.(2)


 

1- مثنوی، دفتر اول

2- فتوحات مکیه جزء چهارم باب411 ص19. اسفار اربعه ج6 ص12 تا57، حسن حسن زاده آملی. وحدت از دیدگاه عارف و حکیم ص61

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی