قطب کیست ؟

قطب کیست ؟

 قطب در دیدگاه ابن عربی
اولین کسی که واژه قطب را در تصوف به معنای اصطلاحی آن مطرح نمود ابن عربی می باشد.

قطب قطب در دیدگاه صوفیه انسان کامل و ولی خداست که در هر زمان فقط یکی وجود دارد که برخی از آنان علاوه بر خلافت باطنی و معنوی دارای خلافت ظاهری هم می باشند.


ابن عربی در آثارش – خصوصاً فتوحات مکیه – مکرر از این واژه استفاده می کند و تعدادی از سران صوفیه قبل از خود را جزء اقطاب معرفی می نماید و همچنین ادعا دارد که برخی از اقطاب زمان خود را ملاقات نموده است.

اینک به برخی از سخنان وی در این باره توجه فرمایید:
در نظر ابن عربی دو نوع خلیفه (ظاهری و باطنی) و دو نوع قطب (مطلق و نسبی) وجود دارد.

خلفای باطنی که همان اقطاب مطلقند دوازده نفرند،

وی می گوید:«وأما الأقطاب من أمته الذين كانوا بعد بعثته إلى يوم القيامة فهم اثنا عشر قطبا».[1]

ترجمه: و اما اقطاب در امت پیامبر اسلام(ص) آنان که بعد از بعثت او تا روز قیامت بوده اند دوازده قطبند.
او برای این خلفا و اقطاب مقام والایی قائل است و می گوید:
«إن الله إذا ولي قطبا و خليفة نصب له في حضرة المثال سريرا أقعده عليه...»[2]
ترجمه: خداوند چون به کسی مقام قطب بودن و خلافت را می دهد برای او در پیشگاه مثال تختی قرار می دهد و او را بر آن تخت می نشاند.
وی بقای این عالم را به برکت این اقطاب می داند و بابی از فتوحات را نیز به این مطلب اختصاص داده است: «باب463 در شناسایی 12قطبی که عالم زمانشان به دور آنان می گردد، اقطاب این امت دوازده قطبند».[3] 
می گوید: «لا یکون فی کلّ عصر منهم إلّا واحد إنّما نذکر ذلک فی الإثنی عشر قطباً».[4]
ترجمه: در هر زمان جز یک قطب از آن اقطاب وجود ندارد و این مطلب را در باب اقطاب دوازده گانه بیان خواهیم کرد.
در دیدگاه ابن عربی این اقطاب و خلفا ممکن است خلافت ظاهری داشته باشند و ممکن است دارای خلافت ظاهری نباشند.

در این باره می گوید:
«اقطاب اصطلاحی که نام قطب بر آنان بدون اضافه اطلاق می شود در هر زمان جز یکی از آنان نیست و او غوث و پناه است و او از مقربان و آقای مردم زمانش می باشد. برخی از آنان هم خلافت ظاهری و هم خلافت باطنی را دارند مانند: ابوبکر و عمر و... برخی از آنان تنها خلافت باطنی را دارا هستند و در ظاهر حکومت نمی کنند، مانند: احمد بن هارون الرشید و بایزید بسطامی»[5].
در بینش ابن عربی هر قطبی دو امام دارد که به منزله وزیر او هستند و پس از او خلیفه و قطب می شوند و می گوید:
«پس دست چپ [قطب] عبد الملک و امام دست راست عبد ربه نامیده می شود و این دو وزیران قطبند، پس در زمان پیامبر(صلی الله علیه وآله) ابوبکر عبد الملک و عمر عبد ربه بود [و پیامبر عبد الله] و چون آن حضرت رحلت فرمود [و ابو بکر قطب و خلیفه شد] ابوبکر عبد الله و عمر عبد الملک و امامی که مقام عمر را به ارث برد عبد ربه نامیده شد، و این امر تا روز قیامت بر همین منوال است»[6].
در دیدگاه محی الدین، در هر زمان باید امام و خلیفه ظاهری باشد، اگر قطب وقت خلیفه نشد، خلیفه ظاهری نایب خلیفه باطنی و قطب خواهد بود، هر چند خود غافل باشد. وی می گوید:
«... از اینجا روشن شد که در هر زمان باید یک امام ظاهر قائم بالسیف باشد، گاه قطب وقت همان امام است، مانند ابوبکر و غیر او در زمان خودشان و گاه قطب وقت امام نیست، اما خلافت [همیشه] برای قطب وقت است که ظاهر نمی گردد مگر به صفت عدالت، در این صورت خلیفه ظاهری بدون اینکه خود بداند، از نائبان قطب باطنی است و در امامان ظاهری [که نواب قطبند] جائر و عادل وجود دارد و لکن قطب خود همیشه عادل است».[7] 
محی الدین یازده خلیفه از خلفای دوازده گانه که در نظر وی قطب عالم امکانند را نام می برد. هشت نفر از آنان که دارای خلافت ظاهری نیز بوده اند که عدالتشان برای محی الدین معرف خلافت باطنیشان بوده است و چنین بر می شمرد:
«و از آنان کسانی هستند که حکمشان ظاهر است و دارای خلافت ظاهری هستند همان گونه که خلافت باطنی را دارند مانند:

1.ابوبکر 2.عمر 3.عثمان 4.علی 5.حسن 6.معاویة بن یزید 7.عمر بن عبد العزیز 8.متوکل عباسی[8].
و سه نفر دیگر که خلافت ظاهری نداشتند نیز عبارتند از: 9.احمد بن هارون الرشید 10.بایزید بسطامی 11.عبد القادر جیلی.
او خلافت باطنی آنان را حتماً با مکاشفه شناسایی کرده یا به ادعای خودشان اعتماد کرده است چرا که می گوید:
«و برخی از آنان تنها خلافت باطنی داشته اند و در ظاهر حکومت نکرده اند مانند احمد بن هارون الرشید و بایزید بسطامی»[9]. و می گوید: «کان ابو یزید البسطامی یشیر عن نفسه أنه قطب الوقت»[10]. و می گوید: «خبر عبد القادر جیلی که عادل و قطب زمانش بوده به من رسیده است، این مقام را خود به محمد بن قائد الاوانی ابراز کرده است»[11].
همان مقامی راکه شیعه برای پیامبر(صلی الله علیه وآله)و ائمه اطهار(علیهم السلام) معتقدند،محی الدین برای اقطابی که نام می برد معرفی می کند و میگوید:
«اعلم أنّ بالقطب تحفظ دائرة الوجود کلّه من عالم الکون و الفساد»[12].
ترجمه: بدان که نظام هستی آنچه در عالم به وجود می آید و نابود می شود بواسطه قطب پایدار و محفوظ است.
اما خلیفه دوازدهم: شاید خود نخواسته است او را بشناسد،

همان گونه که ملا محسن فیض کاشانی نقل می کند:

یقول فی فتوحاته:

«إنّی لم أسئل الله أن یعرفنی امام زمانی و لو کنت سئلته لعرّفنی»[13].
یعنی: من از خدا نخواستم تا امام زمانم را به من بشناساند و اگر می خواستم می شناساند.


پی نوشتها

[1] فتوحات مکیه ج3 ص136 و ج4 ص75
[2] فتوحات مکیه ج3 ص136
[3] الباب الثالث و الستون و اربعمائة فی معرفة الإثنی عشر قطباً الذین یدور علیهم عالم زمانهم، اقطاب هذه الاُمة إثنا عشر قطباً. (فتوحات ج4 ص77)
[4] همان ج4 ص76
[5] و لكن الأقطاب المصطلح على أن يكون لهم هذا الاسم مطلقا من غير إضافة لا يكون منهم في الزمان إلا واحد و هو الغوث أيضا و هو من المقربين و هو سيد الجماعة في زمانه و منهم من يكون ظاهر الحكم و يحوز الخلافة الظاهرة كما حاز الخلافة الباطنة من جهة المقام كأبي بكر و عمر و عثمان و علي و الحسن و معاوية بن يزيد و عمر بن عبد العزيز و المتوكل و منهم من له الخلافة الباطنة خاصة و لا حكم له في الظاهر كأحمد بن هارون الرشيد السبتي و كأبي يزيد البسطامي‏. (فتوحات ج2 ص6)
[6] فالإمام الأيسر عبد الملك و الإمام الأيمن عبد ربه و هما للقطب الوزيران فكان أبو بكر رضي الله عنه عبد الملك و كان عمر رضي الله عنه عبد ربه في زمان رسول الله صلى الله عليه و سلم إلى أن مات صلى الله عليه و سلم فسمى أبو بكر عبد الله و سمي عمر عبد الملك و سمي الإمام الذي ورث مقام عمر عبد ربه و لا يزال الأمر على ذلك إلى يوم القيامة... (فتوحات مکیه ج2 ص571)
[7] فمن هناك ظهر اتخاذ الإمام و أن يكون واحدا في الزمان ظاهرا بالسيف فقد يكون قطب الوقت هو الإمام نفسه كأبي بكر و غيره في وقته و قد لا يكون قطب الوقت فتكون الخلافة لقطب الوقت الذي لا يظهر إلا بصفة العدل و يكون هذا الخليفة الظاهر من جملة نواب القطب في الباطن من حيث لا يشعر فالجور و العدل يقع في أئمة الظاهر و لا يكون القطب إلا عدلا... (فتوحات مکیه ج2 ص6)
[8] فتوحات مکیه ج2 ص6
[9] همان ج2 ص6
[10] همان ج4 ص493
[11] همان ج1 ص201
[12] فتوحات مکیه ج3 ص520
[13] رساله سوم بشارة الشیعه ص150

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی